از هرزگی ها به او پناه می بردم
ساعت ها با او می نشستم
قهوه می خوردیم
چه درد و دل هایی كه به او نگفتم
چه اشك هایی كه با او نریختم
اما روزی فهمیدم
او هم عجوز هزار عروس است
تنهایی هم هرزه ای بیش نبود
هر حرفی به او زده بودم
به كسی نگفت
چه خوش خیالم من!!
تنهایی راز دار بود
فقط
تمام حرف هایش دروغ بود
عزیزم دلم گرفته
دلم برایت تنگ شده
دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم
دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم
آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم
عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم
کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد
کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت
هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم
هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم
کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی
کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید
به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ، من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم
اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟
هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟
هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟
طاقت دوری تو را ندارم عشق من ، مگر من جز تو چه کسی را دارم ، تو را دارم که دنیای منی
خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر
دلم برای دنیایم تنگ شده دنیای من
دلم گرفته ای دنیای من
راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم
میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم
بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال شوم
بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم
عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده
از بهارش بهار فاصله داشت
دستهایش ز دار فاصله داشت
قامتش روی ریل خوابیده
سوتهای قطار فاصله داشت
هرچه با روزگار می جنگید
باز با انتظار فاصله داشت
حرف هایی كه هیچگاه نگفت
واژه هایی ... كه یار فاصله داشت
روزها را ... پیاده می پیمود
روزها ... با سوار فاصله داشت
فكرهایی پر از فشرده شدن
مشت او با انار فاصله داشت
هی وضو پشت هم وضو وضو
روح ناسازگار فاصله داشت
هم تبار شهاب ها شده بود
سالها از مدار فاصله داشت
می ترسم
از رگبار مسلسل های بی فشنگ
از لبخند های به ظاهر قشنگ
می ترسم
از كویر پر سراب
از چشم های خیس آب
می ترسم
از زمانه بی گذشت
از دست سرنوشت
می ترسم
از خانه هایی كه باغ دارد
از باغ هایی كه چاه دارد
می ترسم
از سازهای بی صدا
از ناله های مادران خوش خیال
می ترسم
از قصه های باغبان
از گله های خسته از چوپان و راه
می ترسم
از نگاه های به ظاهر شرمنده
از دل های سراسر آكنده
می ترسم
از پنبه های كه با آن سر می برند
از خنده های كه با آن دل می برند ...
دوستت دارم ای کلام عاشقونه
دوستت دارم از من نگیر بهونه
دوستت دارم قد تمام آسمون
دوستت دارم منو تنها نزار ای مهربون
دوستت دارم مثل همون ساز قدیمی کنج خونه
دوستت دارم مثل کبوتر که می سازه آشیونه
دوستت دارم ای که سزاوار محبتی
دوستت دارم در سخاوت از دریا بزرگتری
دوستت دارم قد دریا که آرامه گاهی طوفانی
دوستت دارم واژه پنهانی،دل اومده مهمانی
دوستت دارم مثل چکیدن شمع،سوختن پروانه
دوستت دارم تو قلبمی ای رویای غریبانه
دوستت دارم مثل نگاه عاشق به معشوق
دوستت دارم از دل وجون ای ابروکمون
دوستت دارم مثل بغض عاشق وقت سفر
دوستت دارم از شعرم نشی در به در
دوستت دارم مثل قصه گوی دل ما که از خود ماست
دوستت دارم جدا از این هیاهو که خدا با ماست
چشم هایم را می بندم و در رویا فرو می روم
شهری را می بینم كه در ان ادم ها
مانند فرشته هایی بی بالند
كودكان مثل گل شاداب اند
محبت در ان موج می زند
باغم بی گانه اند
چشم هایم را باز می كنم
این بار شهری را می بینم
كه در ان مفیدترین كار
تماشاكردن سوختن انسانیت است
و به بازی گرفتن ابرو ادم ها
شهری را می بینم كه دران انسان ها مانند لاك پشت هایی در لاك خود فرو رفته اند
عده ای فقیر
عده ای پول دار
این شهر واقعی است
از باران که می گویم
تر می شود لحظه هایم
از برف که می گویم
سپید می شود خاطره هایم
از چشمه که می گویم
می جوشد ترانه هایم
از تو که می گویم
تازه می شود بهانه هایم…
یه وقتایی اینقد آدم زندګیش غمناک میشه ک دوست داره یکی یهو بګه کااات.. عالی بود عالی
خسته نباشین بچه ها
واسه امروز بسه
من که یاری ندارم،چشم انتظاری ندارم
قاصدک برو برو که باتو کاری ندارم
قاصدک به چشم من قصه یک دردی برو
میدونم برای من خبر نیاوردی برو
توی هفت تا آسمون من یه ستاره ندارم
کسیکه عشق منو به یاد بیاره ندارم
ندارم دلی که یه لحظه به یادم بزنه
ندارم هیچ کسی که فکر کنی یار منه
قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم
من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم
خیلی وقته اونیکه براش میمردم دیگه نیست
قاصدک ها روبه یادش میشمردم دیگه نیست
خیلی وقته که دارم با تنهایی سر میکنم
همه قاصدکهای شهرو پرپر میکنم
قاصدک برو برو که باتو کاری ندارم
من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم
اگرروزی داستانم رانقل کردی بگو:بی کس بود،اما نا کس نبود.تنهابود،اماکسی روتنهانذاشت.دلشکسته بود،امادل کسی رونشکست.کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد وشاید بد بود ولی برای کسی بد نخواست ….؟
اولین بوسه ام بود اولین یارم بود
تا حالا کسی رو نبو سیده بودم
چشمامو بستم چشماشو بست
اروم نزدیک هم شدیم اروم دستامو
حلقه کردم دور کمرش نزدیکتر شدیم
تا هدی که نفسش می خورد تو صورتم
بلخره اون لحظه رسید لباش رو لبام بود
بهتر از هر حسی تو دنیا بود قلبم داشت
تند تند میتپید نفسامون تند شده بود
لباش نرم تر از هر چیزی تو دنیا بود
خوش طعم تر از هر چیزی تو دنیا بود
لبام کم کم خیس شد پیوندمون محکم
و محکم تر شد بعد از چند دقیقه از هم
جدا شدیم حس فوق العاده ای داشتم
دوست داشتم زمان وایسته و فقط و
فقط منو اون زنده باشیم عجب چیزی
بود خیلی خوب بود از اون روز و اون
موضوع تقریبا سه چهار ماه میگذره اما
پشیمونم کاش اون لحظه هیچ وقت هیچ
وقت پیش نمی یومد چون اون روز داشتم
لذت میبردم و الان چیزی بجز غصه خوردن
ندارم بعضی وقتا از خدا می خوام زمان رو
بر گردونه کاش هیچ وقت من با اون اشنا
نمی شدم کاش اصلا اونو نمی دیدم کاش اون
اصلا وجود نداشت همیشه بعد از شروع شیرین
پایان تلخی هم هست
از من نگیر این لحظه ها را،هر چه باشد من یک عاشقم ،
نگاهی به من بینداز ببین به چه روز افتاده ام…
ببین چه کسی مرا به این روز انداخت
تو مرا اینگونه با لحظه های عاشقی آشنا کردی
تو مرا در دام عشق گرفتار کردی
کلبه یه تنهایی
ای اشک ، آهسته بریز که غم زیاد است ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم ، کسی یار کسی نیست
اینجا کلبه یه تنهایی
اینجا کلبه یه تنهایی اینجا ما با هم . هم دردیم اینجا
ما میفهمیم چی میگی.. حرف کسی اینجا فاش نمیشه
اینجا قصه یه کسی رو بیرون نمیبریم حرف کسی رو جار نمی زنیم
ادم ها اینجا با بیرون فرق دارن نخند نگو حرفم چرته امتحان کن
نه چیزی ازت کم میشه و نه چیزی ازت گرفته میشه اینجا کلبه یه
غم و اندوه اینجا جای هم دردیه جای دوستیه اینجا همه دست تو دستیم
هر مشکلی رو باز گو می کنیم هر مشکلی رو حل میکنیم اینجا همه یکسانیم
اینجا چیزی به اسم مسخره کردن نداریم حالا مونده فقط بسته به نظر خودت
کی اینجا چه جور جاییه ا...........
چه دنیای غریبانه ای است!
یکی می آید یکی می رود
چه دنیای پر فرازی است!
یکی می ماند یکی می میرد
چه در این دنیا در مانده ایم!
چه در این دنیا بی کسیم!
دنیا دنیای خداحافظي است
دنیا دنیای محکومی است!
چه دنیای تاریکی است!
در این دنیا چه می توان کرد؟
چه می توان کرد !!!؟
جز بستن کوله بار سفر!
جز خداحافظي! ...
خداحافظ گل نازم تموم حس آوازم خداحافظ وجود من برو رویای پروازم خداحافظ گل پونه برو از قلب ویرونه لالایی آی دل تنها کسی دردو نمی دونه لالایی نم نم بارون بگیر آروم دل داغون نذاردستت بازم رو شه نذار اشکات بشه بارون حالا که تو نگاه تو منم مهمون ناخونده میرم امابدون قلبم تودستهای توجا مونده نمی دونی نمی دونی چه تنها سخته دل کندن آخه عاشق نبودی تو بدونی نازنین من
آهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را …
دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمر جاویدان بماند
خدا را میدهم سوگند بر عشق
هر آن خواهی برایت آن بماند
اگر روزی دلت لبریز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بودام بگو این بی نصب در خاک خفته یه روزی عاشق دیوانه ام بود
خواستم با تو باشم نخواستی ، خواستم مونس و یارت باشم نخواستی
خواستم برای همیشه در کنارت باشم نخواستی خواستم هم گام و هم نفس روز های تنهایی ات باشم نخواستی ،
خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی ، خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم باز هم نخواستی
نخواستی هیچ کدام را نخواستی و نخواستی
درست اوايل ماه رمضان بود كه براي اولين بار وارد چت روم شدم و اونم فرديس چت!
با خيليها اشنا شدم..دوستانه خوبي بودن...بين اونا يه پسري بود كه من از مغرور بودنش خيلي خوشم ميومد و از رفتارش فكر ميكردم كه 23،24سالش هست...اما يك شب به يكي از بچه هاي چت روم گفت 18سالمه!!!
واقعا تعجب كردم چون رفتارش به18ساله ها نميخورد...خلاصه من اين پسر رو دوست داشتم..هروقت كه به چت روم ميرفتم وقتي سلام ميدادم همگي سلام ميدادند جز اون پسر...موقع خداحافظي هم تنها اون پسر جوابمو نميداد...
چندين شب گذشت؛؛؛اون پسري كه عاشقش شده بودم با يه پسري تو چت بحثشون شده بود،،من هم به معشوقم همش ميگفتم تورو خدا بحث نكنيد!اما انگار اون حرفه همه رو ميخوند و جوابشون رو ميداد،جز حرف من و جواب من!!!
ديگه كم كم داشتم ديوونه ميشدم از بي تفاوتي هاي اين پسر،،من واقعا عاشقش شده بودم..........
يك شبه ديگر كه دوباره خداحافظي كردم باز هم همه جواب دادند،جز اون...بغضم گرفت...بغضم تركيد..گريه كردم...........
ديگه تحمل نداشتم كه اين عشق رو ازش پنهون كنم!!!!!
به بچه هاي چت گفتم دوستان همتون باي گفتيد جز اوني كه دوست داشتم باي بگه!!بالاخره انتظارم به سر اومد،،،اون پسر به حرف اومد....گفت اون كيه كه دوست داشتي باي بده اما نداده؟؟؟؟؟؟!!!!!بيشتره بچه ها اين سوال رو پرسيدن اما من هم گفتم اون طرف بايد خودش بفهمه كه من منظورم با كي بوده!!!!!!
پسرك همش اصرار ميكرد كه بگو و من هم گفتم طرف بايد خودش بفهمه...پرسيد اون منم؟؟؟؟سكوت كردم....سكوتي تلخ......
يكي از دخترهاي چت گفت ارمين،فكركنم منظورش خوده خودتي...
اره!!!!دختر درست حدس زده بود!!!!من منظورم ارمين بوده..من عاشقه ارمين(ارش) شده بودم و منظورم اون بوده.....
هميشه عطشه توجهش رو داشتم..اما اون هيچوقت به من توجهي نداشت!اصلا انگار تو چت روم وجود نداشتم!!!!
زيره باره حرفه بچه ها نرفتم و اون شخص رو اسم نبردم!!!ارش دوباره گفت ازت خواهش ميكنم بگو كيه اون طرف كه برات مهمه؟؟؟باز هم گفتم نميگم......
پرسيد منم؟؟؟؟دلم ميخواست فرياد بزنم بگم اره،،خودت كسي هستي كه مدتهاست دوست دارم.......... اما انگار مهره سكوت رو لبم زده بودند و انكارش كردم........گفت اگر من اون شخص باشم دنيا برام گلستان ميشه...
بهش گفتم اون پسر بايد خودش بفهمه كه من دوستش دارم...و بعد هم خداحافظي كردم....!!!!!!
شبه بعد شد..دوباره به چت روم رفتم...سلام دادم!!اندفعه ارش هم جواب سلامم رو داد...و دوباره سوالهاي شبه قبلش را تكرار كرد....گفت ميدونم من اون شخص نيستم اما اسم اون طرف رو بده بهت قول ميدم كه به طرف چيزي نگم..گفتم اوني كه برام مهمه و من دوسش دارم و عاشقش شدم خوده تويي...............................
خيلي لحظه ي خوبي بود برام اون لحظه..شمارشو بهم داد..از اون شب شد زندگيم...
اره ارشم تو شدي همه چيزم...همه ي زندگيم...شدي وجودم...عشقم.........
اولين قرارمون رو گذاشتيم تو كافيشاپ!!!!!!!
ساعت داشت كم كم لحظه ي قرار رو نشون ميداد..كم كم حاظر شدم،رفتم پاساژ...طبقه سوم!از پله برقي رفتم بالا،ديگه كم كم به اون چيزي كه ارزوشو داشتم،،داشتم ميرسيدم..رسيدم طبقه سوم!!طبقه سوم دم پله برقي منتظرم بود...اااااه بالاخره از نزديك ديدمش..من از جلو رفتم،اونم از پشته سر اومد و باهم رفتيم تو كافيشاپ...رو يه ميز2نفره نشستيم...روبه روي هم!!!!نگاهش كردم...چشماش..نگاهش... چقدر انتظاره اين لحظه رو ميكشيدم...انگار اون لحظه هيچ چيز نبود جز ارشم و نگاهش...دوست داشتم تو نگاهش غرق بشم....بميرم!!! دستاشو رو ميز گذاشته بود،دستامو بردم نزديكه دستاش،دستاشو اروم تو دستم گرفتم...انگاردنيا رو تو دستام گرفته بودم....چقدر عاشقه اون دستا بودم...بهم نفس مي داد..جون ميداد...دستاشو محكم فشار ميدادم...فقط همديگرو نگاه ميكرديم بدونه هيچ كلامي...چقدر اون سكوت رو دوست داشتم....دوست داشتم زمان بايسته اما......!ديگه بايد كم كم ميرفتم اما دوست نداشتم تركش كنم ،نميدونستم دفعه ي بعدي كي ميشه كه ببينمش...ازش خداحافظي كردم رفتم...به خونه كه رسيدم زنگ زد و صحبت كرديم و گفت اندفعه رو صندليه چند نفره بشينيم كه بقل دسته هم بشينيم..من هم قبول كردم.. قراره بعدي رسيد،همون پاساژ و همون كافيشاپ قبلي!!!
اندفعه بغل دسته هم نشستيم..باهم حرف زديم و دوباره به هم نگاه كرديم..همون نگاهي كه براش ميخواستم بميرم...دستشو انداخت دور كمرم،اااااااااااه چه حسه خوبيه دوست داشتم همون لحظه زمان رو نگه ميداشتم..منو نزديكه خودش برد سرمو گذاشتم رو شونه هاش.. در گوشش اروم گفتم دوست دارم..........خيلي لحظه ي خاصي بود....تو بغلش گريه كردم..گفت گريه نكن گريم ميگيره..گريم واسه اين بود كه ميدونستم اين عشق پايانه قشنگي نداره......
قراره بعديمون رسيد....همون جاي هميشگي!!!اين ديدار يجوري ديگه بود..انگاري دلم ميگفت اخرين ديداره!!پيشه هم نشستيم دستامونو تو دسته هم گرفتيم خودم بودمو خودش بدونه هيچ مزاحمي.....دستشو انداخت پشته كمرم منو نزديك خودش برد گرماي بدنش ديوونم ميكرد، محكم منو به خودش چسبوند اومدم يكم جلوتر لبامونو نزديكه هم برديم......اااااه قلبم ميلرزيد،نفسم حبس شده بود...داغيه لباش اومد رو لبم...چشمامو بستم اروم..لبام خيس شد....نميدونم اون لحظه رو چطور توصيف كنم..بخدا هوس نبود..عشق بود..يه عشقه پاك.....بهترين احساسه زندگيم بود...احساسي كه زود تموم شد...اين چند وقت بهترين روزام بود اما بعدش همه چيز بهم ريخت با فهميدنه خيلي چيزا....... فكر بد نكنيدا چيزاي بدي نبوده..ارشه من ماهه.....
الان چند ماهي ميگذره از اون روزاي خوب...انگار يه خواب بود.......كاش هيچوقت از اون خواب بيدار نميشدم........كاش!!!!!الانم دوباره باهميم اما انگار اون روزا همش خواب بود....يه خوابه رويايي! ارشم؟؟ درسته كه فهميديم براي هم نميشيم و منو تو جفته هم نيستيم،،اما هيچوقت فراموش نميشي..باور كن من دوست دارم......عاشقتم تك ستاره ي زندگيم.....
شعله زد عشق و من از نو،نو شدم،پر شدم از عشقه تو مملو شدم،شوق شيدايي مرا از من گرفت،
من به تو برگشتم از تو،تو شدم..اااه با تو من چه رعنا ميشوم،اااه از تو من چه زيبا ميشوم،عطر لبخند خدا ميگيرمو
شكل اواز پريها ميشوم...با تو من هم جامه ي شب ميشوم،هم تپش با گرگر تب ميشوم،با تو من هم بستر گلبرگهام از،
شكفتنها لبالب ميشوم،،،اااه هستي جز تمناي تو نيست،اااه لذت جز تماشاي تو نيست،يك نفس دور از تو باشم مرده ام،
زندگي جز مرگ در پاي تو نيست...
شعله زد عشق و من از نو،نو شدم،پرشدم از عشقه تو مملوشدم،
شوق شيدايي مرا از من گرفت،من به خود برگشتم از تو،توشدم........
ارشم تو زندگیم هستی توروخدا انقدر خودتو اذیت نکن........گریه هات منو دیوونه میکنه...
یه روز یکی دید گل رو خواست بچینه تاج سر رو
تیزیه تیق هارو که دید عقلش بهش گفت که نرو
گل به خاک گفت چرا نمی شی تو از من جدا
برو میخوام تنها باشم تو خیلی زشتی بخدا
یه صبح سرد خیلی زود بوته یه خار اونجا نبود
با همه یه عشقی که داشت با دلی که شکسته بود
چشم های گل که وقتی دید دستی اونو از شاخه چید
نگاه گل هرجا که گشت بوته یه خار رو ندید
اي به داده من رسيده تو روزاي خود شكستن،اي چراغه مهربوني تو شباي وحشته من،اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد،تو شبو از من گرفتي،تو منو دادي به خورشيد،اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي،براي من كه غريبم،تو رفيقي جون پناهي..ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت،غمه من نخور كه دوريت براي من شده عادت،،،ناجيه عاطفه ي عشق شعرم از تو جون گرفته،رگ خشكه بودنه من از تنه تو خون گرفته...اگه مديونه تو باشم،اگه از تو باشه جونم قدره اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم.......وقتي شب شبه سفر بود توي كوچه هاي وحشت،وقتي همسايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت؛وقتي هر ثانيه ي شب تپش هراس من بود،وقتي زخمه خنجره دوست بهترين لباسه من بود...تو با دسته مهربوني به تنم مرحم كشيدي،برام از روشني گفتي،پرده ي شبو دريدي... ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت،غم من نخور كه دوريت براي من شده عادت،اي طلوعه اولين دوست،اي رفيقه اخره من،به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياوره من؛مقصدت هرجا كه باشه،هرجاي دنيا كه باشي اونور مرز شقايق،پشت لحظه ها كه باشي،خاطرت باشه كه قلبت سپره بلاي من بود،تنها دسته تو رفيقه،دسته بي رياي من بود...ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت،غمه من نخور كه دوريت براي من شده عادت.................
دخترا تو حالت های مختلف وقتی که مهربونن ———-> مثل یه خرگوش ملوس دوست داشتنین
البته این نظر یکی از دوستامه ها از من ندونید
وقتی که اعصبانی میشن ———-> مثل دیونه ها میشن دیگه نمیشه رفت سمتشون
وقتی غر میزنن ———-> مثل مگس میرن رو اعصابت
وقتی که ناز میکنن ———-> مثل یه بچه نق نقو اعصابتو خورد میکنن
وقتی که دروغ میگن ———-> قیافشون شبیه سوسک میشه(نکته کنکوری)
وقتی ناراحت میشن ———-> مثل یه گنجشک تیر خورده دلسوز میشن
وقتی خوشحال میشن ———-> مثل کانگورو اینور اونور میپرن
وقتی جیغ میزنن ———-> مثل یه سوزن که بهت میزنن از جا میپری
وقتی که بترسن ———-> مثل موش سریع یه جا قایم میشن
وقتی خجالت بکشن ———-> مثل لبو قرمز میشن
وقتی که حرف میزنن ———-> مثل رادیو خراب باید بزنی تو سرش تا قطع شه
وقتی که گریه میکنن ———->
تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. “زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
تو چشای خرماییش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱5سال بیشتر نداشت
باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن
دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:
من دیرم شده زودی باید برم خونه...
همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...
پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد
دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...
حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :
وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....
دخترک هراسان و دل نگران بود...
در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..
هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد
وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت
اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.
پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...
بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...
لبخندی زد و به روی خود نیاورد...
چند دقیقه ای را با هم سپری کردن
و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..
این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..
معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،
اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........
کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..
پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود
روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟» - ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی! اما نظر شما؟ عشق دلیل میخواهد؟
پسر جواب داد: «دلیلشو نمیدونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمیتونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما میتونم بهت ثابت کنم!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جوابهای پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامهای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادنها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه میتونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمیتونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل میخواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»
ϰ-†нêmê§ |